نقد و تحلیل سید گرایی در افغانستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 
از: شهید اسماعیل مبلغ



در خلال ده سال اخير مسئله‏‏اى كه مى‏توان آن را مسئله تفوق‏ طلبى سادات ناميد در مجالس و محافل روشنفكران و روحانيان هزاره وسيد، همواره مطرح بوده است. روحانيان آگاه و روشنفكران با احساس هزاره در پرتو انديشه‏هاى والاى برادرى و برابرى اسلامى و تأييد مقتضيات دوران كنونى جهان كه از هرگوشه‏اش آواز دلنواز مساوات و عدالت بگوش مى‏رسد اندك اندك از برابرى مليت خود با قبيله سادات سخن گفتند و بعضى از آنها عملا از بوسيدن دست سادات خوددارى نمودند. از آنجا كه صاحبان امتياز به آسانى از امتيازات خود دست بر نمى‏دارند گفتگو از تفوق‏‏طلبى سادات و امتناع از دستبوسى خشم و كينه بيجاى بدخواهان سيد را برانگيخت از اينرو گروهى از آنها دورهم نشستند و به منظور انحراف اذهان از واقعيت موجود به يك صدا و به اتفاق آراء فيصله كردند كه همه روحانيان آگاه‏ و روشنفكران با درد هزاره را در جامعه به عنوان نژادپرست و كافر معرفى كنند و همه جا پروپاگند كنند كه هزارها (حزب مغولى) تشكيل داده‏اند. از آن پس دستگاه تبليغاتى سيدگرايان حتى لحظه‏اى از وارد كردن دو اتهام مذكور باز نايستاده و در اين اواخر تبليغات مسموم كننده آنها كسب شدت كرده است. در اين ميان دو اتهام مغول گرايى و كفر كمونيستى كه به وسيله دارودسته معلوم الحال اشاعه مى‏يابد تهمت نخستين خطرناكتر و زيان آورتر است. زيرا تهمت كفر هرچند موقعيت اجتماعى بعضى از جوانان را به مخاطره مى‏اندازد ولى عجالتا زيانهاى سياسى در پى ‏ندارد. اما تهمت نخستين، داراى خطرهاى نابود كننده است. زيرا دولت به آسانى مى‏تواند روشنفكران هزاره را كه از طرف بلندگويان سيدگرايى به مغول گرايى متهم مى‏شوند به جرم ‏نفاق‏ افكنى ملى به حبس، زجر، شكنجه و حتى مرگ محكوم كند. ملاحظه مى‏كنيد كه چگونه امتيازطلبان سادات با جان و حيات افراد بى‏گناه و معصوم بازى مى‏كنند. لازم است در همين‏جا در رد و تكذيب اقاويل نابخردانه آنان بگوييم كه روشنفكران مترقى و مسلمان هزاره كه هم در سطح ملى و هم در رابطه با سادات هواخواه برادرى و برابرى كامل هستند نظريه نژادپرستى را خواه در سيماى عربى آن و خواه در چهره مغولى آن و خواه در قالب آريايى آن قاطعانه محكوم مى‏كنند. براى ايشان تفاوت نمى‏كند كه اين آواز ناخجسته از كدام حلقوم بيرون مى‏شود. نژادپرستى را نمى‏توان با سلاح زنگ زده نژادپرستى كوبيد. اين آرمانهاى والا و ارجمند انسانى برادرى و برابرى است كه آن را از سطح گيتى محو و نابودمى كند. مسئوليت طرح احساساتى مسئله سادات را نمى‏توان بطور يك جانبه به گردن سيدگرايان سيد انداخت و جوانان هزاره را كاملا تبرئه كرد. از اينرو براى بيان تمام حقيقت بايد گفت كه برخى از جوانان احساساتى هزاره بجاى آنكه مسئله را به دور از هرگونه تنگ نظرى براى رسيدن به يك راه معقول، مورد برسى قرار دهند، شيوه توهين و تحقير سادات را در پيش گرفتند و بدين ترتيب كينه و دشمنى آنان را تحريك كردند. طرح احساساتى تفوق‏طلبى سادات و موضعگيرى متعصبانه سيدگرايان در قبال آن نزديك است كه فضاى دوستى ديرينه هزاره‏ها و سادات را تيره سازد و رفته رفته به سوءتفاهم منجر شود. لذا ما با درك اهميت تأثير مسئله بر حيات اجتماعى هزاره‏ها و سادات در اين مقاله مى‏كوشيم كه موضوع را بر اساس احكام آئين مقدس اسلام و جامعه‏شناسى علمى تجزيه و تحليل كنيم و راه حل منطقى و دينى آن را خاطرنشان سازيم و اكيدا از همه روشنفكران و مخصوصا روحانيان با درد و جوانان آگاه سادات تقاضا مى‏كنيم كه اين مقاله را عميقا بخوانند و پس از مطالعه دقيق و كامل آن، ابراز نظر نمايند.

سادات قبيله است:

سادات يك گروه اجتماعى را در ميان هزاره تشكيل مى‏دهند. از نظر جامعه‏شناسى علمى گروههاى اجتماعى عبارتند از طايفه، قبيله، مليت و ملت.

در اينجا اين سئوال پيش مى‏آيد كه گروه اجتماعى سادات در كدام مقوله اجتماعى سابق‏الذكر شامل مى‏شود و به عبارت  (1)ديگر سادات مصداق كدام يكى مقولات اجتماعى است؟ تحقيق اين مسئله ايجاب مى‏كند كه مقولات سابق‏الذكر را به زبان ساده تعريف كنيم و آنگاه نام علمى گروه اجتماعى سادات را مشخص و معين نمائيم:

الف - طايفه: عبارت است از اتحاد چند خانواده بر اساس روابط همخونى و خويشاوندى.

ب - قبيله:عبارت است از اجتماع چند طايفه همخون و خويشاوند.

ج – مليّت:جماعتى است كه داراى سرزمين، رابطه اقتصادى، زبان و فرهنگ مشترك مى‏باشند. در مليّت عضو پيوند همخونى طايفه‏اى و قبيله‏اى اهميت خود را از دست مى‏دهد.

د- ملّت:عبارت است از اجتماع افراد بيشمارى كه در يك سرزمين مشترك بسرمى‏برند و داراى زبان مشترك، اقتصاد استوار مشترك و فرهنگ مشترك هستند. تفاوت ميان مليّت و ملّت بسيار دقيق است و براى افاده مقصود در اينجا همين گفتار موجز كافى است.

چون واقعيت عينى بين گروه اجتماعى سادات را در كشور و خاصه در ميان هزاره‏ها بر اساس تعريفات فوق مورد بررسى قرار مى‏دهيم واضحا مى‏بينيم كه گروه اجتماعى سادات نه از گروه اجتماعى مليّت است و نه ملّت. زيرا اين گروه فاقد عنصر سازنده مليّت و ملّت كه عبارتند از سرزمين و اقتصاد مشترك، مى‏باشد. سادات در ميان مليتهاى گوناگون كشور زندگى مى‏كنند و از لحاظ اتنيك قوميت جزء هيچكدام آنها نيستند و بلكه گروه مشخص را تشكيل مى‏دهند. پس وقتى كه مقوله مليّت و ملّت بر آنان صادق نباشد مسلما آنها قبيله را تشكيل مى‏دهند و ساخت اجتماعى‏شان كاملا ساخت قبيله‏اى است زيرا گروه‏اجتماعى سادات از طوايف همخون و خويشاوند تشكيل يافته است. نسبت همخونی آنها پس از طی مراحل تسلسلی به قبيلۀ بنی‌هاشم مى‏رسد. اگر آنان را از زاويه روانشناسى اجتماعى بنگريم همه خـصوصيات روانى قبيله را در وجود اجـتماعى‏شان درك مى‏كنيم. در ساخت اجتماعى قبيله، افراد، معمولا با اعضاى مؤنث قبيله خود ازدواج مى‏كنند و به بيگانگان يعنى افراد خارج از قبيله خود دختر نمى‏دهند ولى از قبيله ديگر و بيگانگان در صورت امكان دختر مى‏گيرند زيرا نسب در ميان قبايل پدرشاهى از طرف پدر تعيين مى‏شود و قبيله نمى‏خواهد كه نسب خود را با خون پدرى ديگران از دست بدهد. از اين‏رو، براى حفظ نسب طايفه‏اى قبيله خود دختر نمى‏دهند ولى دختر مى‏گيرند. اين نمود روانى در ميان سادات بقوت خود باقى است. معمولا در ميان خود ازدواج مى‏كنند و كمتر از ديگران دختر مى‏گيرند و اگر احيانا به عامى دختر دادند فرزندى كه از او زاده مى‏شود سيد نيست و به اين افتخار هرگز نايل نمى‏شود. ساداتى كه در ميان قزلباشها بسر مى‏برند معمولا به آنها دختر مى‏دهند زيرا قزلباشها همواره شهرنشين بوده‏اند و حياط و زندگى شهرى احساس قبيله‏اى را نازكتر و سبكتر مى‏سازد. از اين رو، سادات آنها نيز داراى احساس بسيار رقيق قبيله‏اى هستند. ازآنجاكه در سالهاى اخير شعور شهرنشينى آنان عميق گشته است، پيوند قبيله‏اى را با سادات هزاره بكلى گسسته‏اند.

ديگر از خصوصيات روانى قبيله اينست كه افراد آن به منشأ آبايى خود مى‏نازند و افتخار مى‏كنند و در مجموع خود را نسبت به مردمان و قبايل ديگر برتر و بهتر مى‏شمارند. همين انديشه باطل، فضيلت و تفوق قبيله‏اى باعث گشت كه قبايل يونان باستان براى خود منشأ خدايى قايل شوند و هر قبيله، خويشتن را به يكى از خدايان و ارباب انواع نسبت دهند. همين‏طور قبايل عرب در زمان جاهليت فوق‏العاده به منشأ اجدادى خود افتخار مى‏كردند و هر قبيله، خود را قبيله برتر و عاليتر مى‏دانست.

سيدگرايان نيز خود را در مقام رفيع‏تر قرار مى‏دهند و در اثر انتساب به رهبر بزرگوار اسلام منشأ مافوق بشرى و الهى برای خود قايل هستند.

خصوصيات سوم صورت‏بندى اجتماعى قبيله اينست كه از ديدگاه قبيله يك فرد منسوب به او هر اندازه فاسد و شرير و بدكاره باشد نسبت به فرد ديگر از قبيله بيگانه هر قدر كه صالح و نيكوكار باشد، بهتر است. اين ويژگى در ميان[٢] سيدگرايان با كمال قوت خود موجوداست. مثلا از نظر آنها يك سيد فاسد و فاسق از يك هزاره خداشناس و نيكوكار رجحان دارد. مكررا ديده شده كه يك سيد به اصطلاح روحانى و ملا كه از نظرش ريش‏تراش، فاسق است وقتى كه با يك سيد ريش‏تراش روبرو شود بى‏محابا به رسم احترام دست يكديگر را مى‏بوسند، حال آنكه همان سيد عالم دست عالم و ملاى هزاره را به رسم احترام متقابل نمى‏بوسد. آنان براى تبرئه خود حديث مجهول "الصالحون لله و الطالحون لى" را ورد زبان عام و خاص ساخته‏اند و بدين وسيله حتى فساق و فجار خود را مورد احترام "عام" مى‏گردانند.

اينك هر يك از خصوصيات سابق ‏الذكر را به كمك معيار اسلام مى‏سنجيم تا ثابت شود كه اين خصوصيات ناپسند چه اندازه با روح قوانين اسلام ناسازگار است.


منشأ انسان:

بنابر آئين مقدس اسلام خداوند همه انسانها را از ماده واحده آفريده و در اينجا خون آسمانى و خون عادى وجود ندارد. آيات بسيارى در قرآن كريم به بيان اين مطلب اختصاص داده شده است و ما به عنوان نمونه برخى از آنها را نقل مى‏كنيم: "مگر شما را از آب بى‏مقدار نيافريديم و سپس آنرا تا مدت معين در قرارگاهى محكم جا داديم و مقدر كرديم و قدرتمند نيكو هستيم(1) 

"خداوند شما را از خاك و سپس از نطفه آفريد و سپس شما را جفت جفت گردانيد(2) 

در آيات شريفه مذكور مى‏خوانيد كه خداوند همه افراد انسان را بدون استثناء نژاد،قوم، مليت و ملت از آب و خاك پديد آورده است. از اين آيات وحدت اصل و پيدايش انسان ثابت مى‏شود.

تمام افراد آدم از خاكند و تمام افراد - هر كه باشد خواه سيد خواه هزاره - از آب بى‏ارزش است. پيامبر بزرگوار اسلام اين (مسئله) را در احاديث خود مكرر مى‏نمود:

"شما فرزندان آدميد و آدم از خاك بود." تا بيشتر در مشاعر و دلها مستقر گردد.3  

از نظر اسلام نژاد و قبيله برتر و بهتر از ديگران وجود ندارد. زيرا همه از يكتن پديد آمده‏اند: "اى مردم از خداى خود پرهيزكارى كنيد آنكه شما را از يكتن آفريد و جفت او را نيز از همان عنصر آفريد و از آن دو، مردان و زنان زياد گسترانيد."

قرآن مقدس(4)  با بيان وحدت اصل و ريشه انسان و ارجاع آن به آب بى‏ارزش و خاك و پدر واحد، تمام مدعيات باطل قييله‏ها و نژادها را در مورد انتساب كذايى و ادعايى آنان به ارباب انواع و يا منشأ الهى متجسم در پيامبر و امام، قاطعانه رد كرده است. بنابراين دعواى برترى قبيله و قوم سادات چون بر اساس دستور قرآن مورد توجه قرار گيرد پوچ و بى‏معنى است.

شالوده فضيلت:

اساس تهداب برترى در آئين اسلام، تقوى و پرهيزگارى است نه نژاداصيل و قبيله ممتاز و ملت برتر. همه برترى‏ها و تفوق طلبيها چه به نام نژاد باشد و چه در زير (عنوان) قبيله و مليت و ملت موهومند، خداوند فرموده است: اى مردم ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را جماعتها و قبيله‏ها قرار داديم تا همه يكديگر را بشناسيد (‌‌‍ز‌يرا) گرامى‏ترين شما در نزد خداوند پرهيزگارترين شما است(5) 

بنابراين، قبيله‏ها، مليت‏ها، و ملت‏ها نه براى تفاخر بر يكديگر بلكه براى شناسايى و الفت مى‏باشند و همه نزد خدا مساوى بوده و جز به پرهيزگارى برترى نيست. پس اگر مفاد آيه را در اين مورد خاص تطبيق كنيم اين معنى به دست مى‏آيد كه سيد متقى با هزاره پرهيزگار برابر است و سيادت هيچ تأثير در اين فضيلت ندارد. و عامل فضيلت، تقوى است. در هر كه باشد خواه در سيد و خواه در هزاره و چه در تاجيك و چه در پشتون، امام عليه السلام به عنوان مفسر قرآن مفاد آيه را كاملا روشن كرد، آنجا كه گفت: "بهشت از آن مطيعان است ولو برده سياه باشد و دوزخ مال فاسقان است اگر چه سيد قريشى باشد".

رجحان نابجا:

اسلام بر مبناى (دستورهای) سابق‏الذكر از اينكه كسى فرد قبيله خود را بر فرد قبيله ديگر رجحان دهد به شدت بيزار است و اين تصور را نشانه تعيين كننده "عصبيت" دانسته است.

امام صادق عليه السلام فرموده: "كسى كه تعصب كند يا ديگرى را به نفع خود به تعصب وادار نمايد ريسمان ايمان از گردن او افتاده است(6)  يعنى فاقد ايمان است.

از امام زين‏العابدين عليه السلام پرسيدند از معنى "عصبيت"، فرمود: "عصبيتى كه صاحب خود را تبهكار مى‏گرداند آنست كه مرد شرير قوم خود را از نيكوكار قوم ديگر بهتر بداند. عصبيت اين نيست كه انسان قوم خود را دوست بدارد ولى عصبيت آنست كه قوم خويش را بر ستمگرى بر ديگران يارى كند (7) .

از اين بيان معصوم عليه‏السلام نكات زير بدست مى‏آيد:

1-تعصب و امر به تعصب ايمان راسلب مى‏كند.

2-  تعصب عبارتست از رجحان دادن فرد شرير قوم خود بر فرد شايسته و نيكوكار قوم بيگانه. پس كسی كه داراى چنين انديشه باشد نظر به حكم اول مؤمن نيست.

٣- قوم دوستى عصبيت نيست.

۴- اعانت و كمك به قوم در ستمكارى از عصبيت است و كسى كه چنين كند مؤمن نيست.

حالا اگر سيدى بيايد و بگويد كه فلان سيد فاسق از فلان هزاره صالح بهتراست ريسمان ايمان از گردنش مى‏افتد. همچنان اگر هزاره‏اى ادعا كند كه فلان فرد نابكار هزاره از فلان سيد نيكوكار و انساندوست برتر است ايمانش زايل مى‏شود.

سيدگرايان طورى عادت كرده‏اند كه وقتى هزاره‏اى در حضورشان بگويد كه ملت هزاره بيچاره است فوراً او را به جرم قوم دوستى محكوم مى‏كنند و فرياد مى‏كشد كه اين مرد متعصب و قوم دوست است. گويا از گفتار امام بى‏خبرند كه قوم دوستى جرم نيست خاصه اگر آن قوم مظلوم باشد. ولى وادار كردن قوم به ستمگرى جرم و عصبيت است. در اينجا انصاف دهند كه هيچ هزاره‏اى مردم خود را به ستمگرى دستور نمى‏دهد زيرا ستم كش نمى‏تواند ستم گر باشد.

افتخار به حسب و نسب

در ذم افتخار به حسب و نسب از اولياى گرامى اسلام آنقدر روايات، بجاى مانده كه جمع‏آورى آنها تأليف كتابى را ايجاب مى‏كند و ما از مجموع آنها، دو يا سه روايت را در اينجا نقل مى‏كنيم:

0-  عقبه بن بشير اسدى روايت كرد كه من به ابوجعفر عليه‏السلام گفتم كه من در ميان قوم خود داراى حسب بزرگ مى‏باشم. امام گفت به وسيله حسب خود بر ما منّت مگذار زيرا كسى را كه مردم پست مى‏شمردند خداوند او را به وسيله ايمان بلند كرد چون مؤمن و كسى راكه مردم شريف مى‏پنداشتند اگر كافر بود خداوند او را به وسيله كفر پست كرد پس كسى را بر كسى جز به تقوى برترى نيست8   

0-        شخصى در نزد پيامبر بزرگ اظهار داشت: يا رسول‏ الله من فلان ابن فلان هستم و نُه پشت خود را بر شمرد رسول خدا- درود فراوان به روان پاكش باد- فرمود: اماتو هم دهم آنان هستى كه در آتش قرار مى‏گيرى 9 .

٣- رهبر طبقات محروم على عليه السلام فرمود: "پسر آدم را چه به فخر و نازيدن كه اول او منى و آخر او مردار بدبو است، نمى‏تواند خود را روزى دهد و نه مرگ را از خويش دفع مى‏تواند10  .

خلاصه گفتار فوق:

0-   برترى به ايمان و تقوى وابسته است نه به حسب و نسب.

2-جايگاه كسى كه به حسب و نسب افتخار كند در آتش است.

٣- آغاز و انجام همه بدون استثنا منى و مردار بدبو است، حال كسى بيايد و براى آنكه مشمول گفتار على عليه السلام قرار نگيرد و خود را از آدم بودن كه آغازش منى و پايانش جسم مردار بدبو است، استثنا كند و مافوق آدم بداند تا مجوزى براى تفاخر به حسب و نسب خود پيدا نمايد ما را ياراى بحث و تبادل نظر و ايجاد تفاهم با او نيست، زيرا ما اولاد آدميم و مى‏خواهيم با آدميان در رابطه باشيم نه با فرشتگان، كه دست به ساحت قدسى‏شان نمى‏رسد.

بنابراين، كسى كه به حسب و نسب خود فخر و مباهات مى‏كند خواه اين حسب و نسب را بزعم خود به قبيله بنى‌هاشم (مربوط) بداند و يا به نژاد مغولى هر دو در آتش قرار دارند و در نظر عقل و دين محكومند.

نتبجه:از بحث ما تا اينجا نتيجه‏اى كه بدست مى‏آيد اين است كه:

  • ادعاى برترى قبيله ‏اى و نژادى،
  • تعصب قبيله ‏اى و نژادى
  • سرانجام افتخار به حسب و نسب،

همه نقطه مقابل اسلام قرار دارند، عامل برترى در پيشگاه خدا تقوى و پرهيزكارى است، نه: قبيله اصيل و نژادبرتر كه در آئين اسلام چيزى به نام اصالت قبيله‏اى و برترى نژادى داراى (ذره) حقيقت نيست.

عامل تفوق‏ طلبى سيدگرايان

چنانچه گفتيم سادات در ميان هزاره نفوذ و اعتبار فوق‏العاده‏اى را حايز هستند. ساحه نفوذ آنان تنها در امور مذهبى محدود نيست بلكه دامنه آن تا حوزه اجتماعى نيز كشيده شده است. فى المثل در دوره‏هاى گذشته شورى غالبا از هرده وكيل از هزاره‏ جات ۵ تا ٦ آنها سيد بوده ‏اند. در ساحه اداره و رياست امور مذهبى اگر چه طلاب و علماى دينى هزاره از لحاظ كميت و كيفيت فوق العاده زيادند و از سادات بسيار كم زيرا نفوس هزاره بسيار و جمعيت سادات اندك است، مع ذلك مواضع حساس مذهبي به سادات اختصاص يافته است. نفوذ و اعتبار يك سيد آخوند برابر است با صد و هزار بل دو هزار و ميليون ملاى هزاره، اكنون اين سئوال از ديدگاه جامعه‏شناسى پيش مى‏آيد كه عامل اين نفوذ و اعتبار چيست؟

علم‏ الاجتماع، روى هم رفته پنج عامل را در نيل به حيثيت و اعتبار اجتماعى دخيل و مؤثر مى‏داند و آنها عبارتند از: ثروت، قدرت سياسى، قدرت مذهبى، لياقت و اهليت در انجام اموراجتماعى و در جوامع قبيله‏ اى "نسب" عامل تعيين كننده نفوذ و اعتبار بوده است.

اينك اين عوامل را يك يك در زير، تحليل و تشريح مى‏كنيم تا ديده شود كه در نفوذ اجتماعى سادات كدام عامل نقش تعيين كننده دارد.

الف -در جامعه‏ هاى طبقاتى ثروت مادى مهمترين عامل اعتبار اجتماعى است. ثروت در سه چهره تبارز مى‏كند. در چهره ملاك بزرگ، در چهره بورژواى صنعتى كه مالك كارگاه صنعتى است و باالاخره در چهره تاجران و سوداگران كلان. در اينجا درباره رباخوران و پولدارانى كه سرمايه نقدى را در جهت معاملات پولى سودآور بكار مى‏اندازند نمى‏توان توجه كرد زيرا آنان معمولا در پنهانى بدين كار مى‏پردازند، و از سوى ديگر منفورند و در اثر اين دو امر داراى حيثيت اجتماعى نيستند. در ميان سادات هزاره شماره ملاك و بورژوا و تاجر شايد از شمار انگشتان تجاوز نكند و اكثريت آنان نه زميندار بزرگ‏اند و نه سرمايه دار و پولدار و در عين حال دهقان و كارگر هم نيستند. پس چه هستند؟

اكثريت، تنبل و تن آسا كه از راه «استثمار» هزاره‏ ها امرار معيشت مى‏كنند. با وجود اين داراى نفوذ و اعتبار عظيم مى‏باشند. اندكى تأمل در آن واقعيت نشان مى‏دهد كه ثروت با همه اشكالش علت نفوذ آنان نيست.

ب -از زرمندى كه بگذريم زورمندى بويژه در قالب سياسى آن در جامعه نفوذ نامحدودى براى صاحب خود تأمين مى‏كند. واقعيت اجتماعى سادات هزاره به يك نظر ثابت مى‏ نمايند كه اكثريت قاطع آنان داراى قدرت سياسى نيستند حال آنكه اقليت همان اكثريت بشمول معدودى از آنها كه گهگاهى قدرت سياسى به دست آورده ‏اند از حيثيت اجتماعى برخورداراند. فى المثل، فرد سيد چه قبل از وكالت و چه بعد از آن معتبر است.

ج -لياقت و اهليت در انجام و اداره امورنيز به نوبت خود در كسب حيثيت و اعتبار در ميان جامعه تأثير بسزا دارد. امور مورد نياز كه تنظيم و اجراى آن مستلزم وجود اشخاص شايسته و بايسته است از يك جامعه تا جامعه ديگر تفاوت مى‏پذيرد.در جامعه مورد بحث ما يعنى جامعه هزاره بعلت خصلت عميق مذهبى خود آنچه ملاك لياقت و اهليت محسوب مى‏شود عبارت است از اداره و اجراى امورمذهبى. و امورمذهبى بدو ناحيه متمايز و انقسام مى‏يابد. يكى تعليم علوم دينى و دانشهاى معاون آن از قبيل: ادبيات عرب و منطق و فلسفه و ديگرى اجراى سخنرانيهاى مذهبى. از اينرو فرد شايسته و بايسته در دو چهره عالم (مدرس) و نانطق (سخنور) تبارز مى‏كند. و اين دو چهره در جامعه مورد بحث از حيثيت و مقام ارجمند برخوردارند. و در آنجا به جز توانايى در تدريس علوم دينى و سخنورى مذهبى هنوز معيارهاى ديگر اهليت و لياقت خريدار ندارند. وقتى كه اين عامل اهليت و لياقت را در زمينه نفوذ و اعتبار سادات هزاره مورد بررسى قرار مى‏دهيم واضحا مى‏بينيم كه علاوه بر سيدهاى عالم و سخنور كه احترام مى‏شوند همه آنان داراى نفوذ و اعتبار هستند. حال آنكه اين "همه" منهاى "علما" و "ناطقان" شان، فاقد اهليت مذكور مى‏باشند. مكررا افراد بيسواد و زبان بسته آنان به عنوان وكيل! در "شوراى ملى" مقرر شده ‏اند و اين نيز دليلى است براينكه نفوذ و اعتبارشان به لياقت و اهليت در "تدريس" و "نطاقى" مربوط نيست.

د -قدرت مذهبى در جوامع ديندار، مباشران امور دينى را نفوذ و اعتبار فراوان داده است. در اديان برهمنى، بودايى،(٦) مسيحى، زردشتى، كاهنان، پاپها و موبدان به بهانه تنظيم امور دينى حيثيت نامحدودى براى خود تأمين كرده ‏اند. مباشران اموردينى معمولا آگاهى به علوم دينى را وسيله آقايى خويش قرار مى‏دهند. و دانشمندى را ابراز كسب جاه و رياست مى‏سازند و اين عمل را دين مقدس‏اسلام يك عمل نكوهيده معرفى كرده است. با آنكه اولياى گرامى اسلام ضمن روايات بسيار تحصيل علم را به مسلمين توصيه كرده‏اند و افراد عالم را مورد تكريم و احترام قرار داده‏اند ولى به كسانيكه علم را به منظور رياست‏طلبى و درهم شكستن شخصيت ديگران فرامى گيرند اعلام خطر نموده ‏اند. چنانكه امام صادق عليه السلام فرمود:

"كسى‏ كه تحصيل علم مى‏كند براى آنكه به مردان عالم فخرفروشى نمايد يا به جنگ بيسوادان برود و آنان را شكست دهد يا آنكه به وسيله علم، مردم را بخود متوجه كند و بگويد من آقاى شما هستم جايگاه چنين انسانى در آتش خواهد بود." 11 

آگاهى به امور دينى و اداره آن نفوذ و حيثيت و آبروى فراوان به ملايان بخشيده است و چنانچه ديديم سوءاستفاده از اين آگاهى در جهت تأمين رياست و آقايى از نگاه اسلام مردود است. همه سادات هزاره داراى نفوذ و اعتباراند حال آنكه اكثريت آنان عالم دين نيستند. پس تا اينجا معلوم گشت كه در زمينه حيثيت و اعتبار اجتماعى سادات هيچ يك از عوامل سابق الذكر دخيل نيستند. اگر چه در اين يا آن نفر معين اين يا آن عامل ظاهرا عامل نفوذ و اعتبار مى‏نمايد. اما در واقع عامل تعيين كننده چيز ديگر است. و عوامل مذكور فقط در تحكيم و گسترش آن تأثير دارند. اكنون ببينيم آن عامل تعيين كننده چيست؟ مراجعه به تاريخ اسلام به اين موضوع روشنى مى ‏اندازد.

ته مانده عرب‏گرايى (عربيسيم) (آئين پاك اسلام مبشر برادرى و برابرى است.)

پيشواى انقلابى ما حضرت محمد صلى‌الله عليه ‏و آله و امامان بزرگوار ما عليهم السلام مجريان قاطع برادرى و برابرى در ميان مردم بودند و كوچكترين انحراف از آن اصول والاى انسانى را جايز نمى‏دانستند. شعار اسلام برادرى و اخوت بود و رهبر اسلام همواره در ميان ياران وفادار خود پيمان برادرى (عقداخوت)را برقرار مى‏كرد. تا بيش از پيش مسلمانان را به اهميت آن متوجه سازد. ديرى نپاييد كه با روى كار آمدن امويان و عباسيان در عرصه اجتماع و سياست آيين برادرى و برابرى منسوخ گشت و رسم نابرابرى دوره جاهليت از گريبان سياست تبعيض (نژادى) دربارهاى غاصب اموى و عباسى سر بيرون آورد و كالاى باطل تبعيض بنامهاى «عرب» و «عجم» رونق يافت. و بدين ترتيب ايدئولوژى عرب گرايى (اصالت عرب = عربيسم) كه يادگار دوره جاهليت است و در اوائل ظهوراسلام از (رونق) افتاده بود بار ديگر احياء گرديد. بر مبناى اين انديشه تبليغ مي شد كه عرب بر تمام ملل مسلمان و غير مسلمان برترى دارد. عربهايى كه در زير تأثير تبليغات عرب گرايى اشراف و طبقات حاكمه خود قرار داشتند خود را بالاتر از ديگران مى‏پنداشتند و بخصوص بر ملتهاى مسلمان غيرعرب مباهات مى‏كردند و آنان را «موالى» مى‏خواندند. عربها از اقتدار در نماز به موالى اكراه داشتند و اگر هم پشت سر آنان نماز مى‏خواندند مى‏گفتند براى فروتنى نسبت به خدا چنين مى‏كنيم. نافع بن جبير شافعى از تابعان نامى، همين كه جنازه‏اى را مى‏ديد مى‏پرسيد كى بود؟ اگر مى‏گفتند: از قريش بود، مى‏گفت: افسوس هموطنم مرد؛ اما اگر مى‏گفت: از غيرعرب (موالى) بود با خونسردى مى‏گفت: كالاى خدا است مى‏خواهد، مى‏برد، مى‏خواهد، مى‏گذارد. عربها مى‏گفتند: سه چيز نماز را درهم مى‏شكند، سگ، الاغ و موالى،... عرب خود را "آقا" مى‏دانست و معتقد بود كه او براى آقايى و ديگران براى بندگى خــلق شده‏اند.  12

برترى‏جويى عربها به تدريج كينه و نفرت شديدى را در دلهاى مسلمانان غيرعرب كه هر دم با تحقير و توهين آنها روبرو مى‏شدند، ايجاد كرد. و از زمان مأمون و پس از آن "شعوبيان" آشكارا به بدگويى از عرب پرداختند. پيدايش "شعوبيان" از ميان ملل مسلمان غيرعرب، عكس‏ العمل اجتماعى عرب گرايى بود. شعوبيان همة مردم را از عرب و عجم يكسان مى‏دانستند. از آنرو آنانرا "اهل‏ التسويه" (برابرى‏خواهان) مى‏خواندند. آنها مى‏گفتند: پيغمبر اسلام مى‏فرمايد: مسلمانان برادر و برابرند، همه دست يكديگرند، بايد با هم برابر باشند و نيز در خطبه حجه ‏‏الوداع فرمود: "هيچ عربى جز از راه پرهيزكارى بر غيرعرب برترى ندارد و در قرآن است كه پرهيزكارترين شما گرامى‏ترين شما نزد خداوند است. در فضاى تيره و تاريك و پرهياهوى نژادپرستى و مقابله و مبارزه با آن غالبا چنان اتفاق افتاده كه استدلال و برهان رنگ باخته است. از اينرو، در عرصه پيكار فكرى در ميان انديشه اصالت عرب و نظر برابرى‏خواهان غيرعرب كار به بدگويى و توهين منجر شد و اين بدگويى‏ها موضوع نگارش كتاب گرديد. چنانكه برابرى‏ خواهان، كتابهايى در ذكر بديهاى عرب تأليف كردند و عربها نيز بر ضد شعوبيان كتاب مى‏نوشتند13  .

در ميان فريادهاى زننده عرب گرايى كه از حمايت و پشتيبانى طبقات حاكمه برخوردار بود، ناله‏ هاى معصومانه برابرى بگوشها، نمى‏رسيد. در عين حال‌هاديان واقعى اسلام يعنى امامان بزرگوار ما كه حامى برابرى و برادرى اسلامى بودند با تحمل مشقات و رنجهاى فراوان به جوار پروردگار پيوستند و امام دوازده‏ هم "عجل ‏الله فرجه" از نظرها ناپديد گشت و سلسله امامت خاتمه يافت. از آن پس در ميان شيعيان فرزندى از صلب ايدئولژى عرب گرايى تولد يافت كه مى‏توان آنرا "سيدگرايى" يا "اصالت سيد" ناميد. اين نوزاد پس از طى مراحل كودكى و جوانى در زمان معاصر به دوران پيرى خود رسيده است و روزگار معاصر همه افكارى را كه بر برترى نژادى، اصالت قبيله و تفوق‏ طلبى ملى بنا يافت ه‏اند به گورستان تاريخ دفن مى‏كند و نظريه "اصالت سيد" نيز در زير ضربات شكننده ايدئولوژى برابرى اسلام كه دم به دم در دماغهاى خفته، بيدار مى‏شود نابود خواهد گشت. عامل نفوذ و اعتبار سادات هزاره همين انديشه "سيد گرايى" است كه در پرتو سطور آينده چهره‏اش نمايان مى‏گردد. گفتيم سيدگرايى فرزند بلافصل عرب گرايى است و به مصداق:

پسر گر ندارد نشان از پدر                                 تو بيگانه خوان و مخوانش پسر

وجوه شباهت در ميان پسر و پدر را بايجاز مورد بررسى قرار مى‏دهيم.

١- اهميت نسب

جرجى زيدان مى‏گويد: "ملتهاى قديم اهميت زيادى به نسب مى‏دادند چه اينكه بوسيله نسب مباهات كرده به مخالفان چيره مى‏شدند و از آنرو در حفظ نسب مى‏كوشيدند.

يونانيان نه تنها براى خود نسب‏نامه درست مى‏كردند بلكه براى خدايان خويش نسب‏ نامه‌هايى داشتند و سرانجام بزرگان خود را به نژاد و نسب خدايان منتسب مى‏ ساختند14  .

عرب گرايى به اصالت نسبت، فوق‏ العاده اهميت قايل است چنانكه جرجى زيدان مى‏گويد: "تعصب در نسب ميان اعراب به حد افراط بود. هر دسته از قوم خود خوبى و از اقوام ديگر بدى مى‏گفت و آن را تفاخر مى‏خواندند15  .

پس از ظهور و گسترش اسلام بار ديگر تعصب به نسب عربى از گريبان امويان سر بيرون آورد.

"عربها در جاهليت تعصب قومى داشتند و هر قبيله براى خود افتخاراتى داشت، اسلام آن تعصب‏ها را باطل كرد. همين كه بنى‏ اميه خلافت را به سلطنت مستبده تبديل كرد مجددا تعصب عربى را تقويت نمود... و فقط مقيد بودند كه قريش را بر ديگران و خودشان را بر سايرين ترجيح دهند16  ."

در عرب‏گرايى يك قبيله به خاطر نسب شريف! خود بر قبيله ديگر برترى دارد و سيدگرايى انديشه برترى نسب را از آن به ارث برده است و به جاى آنكه وارث زهد و تقوا و مبارزه در راه تحقق برابرى مى‏بود، انتساب به پيامبر را پايه عمده نفوذ و اعتبار خود ساخت و بر اساس آن سادات را گروه ممتاز و والا و مافوق انسانهاى عادى اعلام كرد و راه تفوق ‏طلبى صدراسلامى را پيش گرفت و بلندپردازى در ميان هزاره ‏ها را بر اخوت دينى ترجيح داد.

كسى منكر انتساب آنان به خانواده پيامبر مقدس نيست و گواهى بر اثبات آن نمى‏خواهد و همان اشتهار را در تاديه «خمس» كافى مى‏داند ولى سوءاستفاده از اين نسبت را بر مبناى هدايت آسمانى كه در صفحات گذشته ذكرش رفت، مردود و محكوم مى‏شمارد. خرد و دين هر دو مى‏گويند كه انتساب يك فرد به يك خانواده و يك پدر باعث شناسايى اوست نه برترى او.

٢- حفظ نسب

عرب گرايى به حفظ نژاد خود تا حد تعصب اصرار مى‏كرد و از اختلاط خون عربى با خون غيرعرب بوسيله ازدواج جدا خودارى مى‏نمود. در نظر عربگرايى كسى كه پدر يا مادرش عرب نبود خوار محسوب مى‏شد و او را "مذرع" (دو رگه) مى‏ناميدند و فرزندان عربى كه از مادرى، غيرعرب بدنيا مى‏آمدند "هجين" (نااصل) خوانده مى‏شدند، كم كم عربها نسبت به كنيززادگان تغيير عقيده دادند و نسب پدرى را مهم دانستند چنانكه شاعر عرب مى‏گويد: "مردى را كه مادرش رومى يا سياه يا عجم است بد ندانيد، زيرا مادر ظرف موقت است و نژاد مربوط به تخمة پدر است." 17  

سيدگرايى نيز داراى همين خصلت است. بنابرآن سيدگرايان مى‏كوشند كه على رغم فتاواى آيات عظام دختر خود را به عقد ازدواج شرعى هزاره در نياورند و در اين امر تا مرز انكار از احكام دين نيز گاهى پيش مى‏روند. چند سال قبل در نجف اشرف بحثى در اين زمينه در ميان طلاب سيد و هزاره به عمل آمد سيدگرايان يعنى هواخواهان برترى نسب سيدى عربى از حكم شرعى انكار كردند. چون اين خبر به يكى از مجتهدين بزرگ رسيد فرمود: "آقايان تشريع مى‏كنند و گرنه چنين حكمى كه دختر سيد به عام روا نباشد در شرع شريف نيست".

وقتى در ميان بعضى از طلاب در يك مجلسى در كابل اين مطلب مورد گفتگو قرار گرفت يكى از آقايان گفت: "اگر حكم جواز ازدواج دختر سيد با هزاره در قرآن مى‏بود من آنرا آتش مى‏زدم". در همين جا لازم است يادآورى كنيم كه در كشورهاى ديگر اسلامى از قبيل: عراق، سوريه و ايران كه سادات شان از نور دانش و بينش اسلام روشن هستند اين تعصب در ميان شان وجود ندارد حتى برخى از آيات عظام كه سيد مى‏باشند18

دختران خود را به ازدواج افراد غيرسيد در آوردند. چند سال پيش يك آخوند بخت برگشته هزاره با يك دختر سيد ازدواج كرد به حدى منفور واقع شد كه به ترك ديار آبايى خود مجبور گرديد.گويا او با "بلا" ازدواج كرده بود كه دچار بلايى بيشمار، من جمله ترك ديار خود شد.

٣- تشريفات بى لزوم

عرب گرايى در رابطه با غيرعربها در بند تشريفات خسته كننده اسير بود. مثلا عرب گرايان غيرعرب را به نام و لقب مى‏خواندند و هيچگاه باكنيه آنها را صدا نمى‏كردند (كنيه كلمه ايست كه با "اب" پدر يا "ام" مادر شروع مى‏شود ميان عرب رسم است كه نام كوچك كسى را براى احترام نمى‏بردند و او را به نام پسرش و يا دخترش مانند ابوالقاسم يا امكلثوم مى‏خوانند) در يك صف با آنان حركت نمى‏كردند، هيچگاه آنان را پيش نمى ‏انداختند و اگر غيرعرب را براى رعايت سن و فضل و تقوى به مهمانى مى‏خواندند او را در سر راه مى‏نشاندند تا مردم بدانند كه او عرب نيست19  .

مكتب سيدگرايى نيز همان تشريفات را با اندكى جرح و تعديل و اضافه در بطن خود پرورانيد و در اختيار هواخواهان خود گذاشت. مهمترين تشريفات سيدگرايى عبارتند از:

اول - دست بوسى:

هرهزاره بايد دست سيد را ببوسد و گرنه بى‏ادب و يا خودخواه و حتى كافر تلقى مى‏شود. سيدگرايان چنان بدين كار عادت كرده‏اند كه تا دست برسم مصافحه اسلامى دراز شود، دست آنان بسرعت سرسام آور راكتهاى قاره ‏پيما به مرز دهان مى‏رسد. در سنت اصيل اسلامى فقط بوسيدن دست پيامبر و يا وصى پيامبر اجازه داده شده است و بس.

در اصول كافى (جلد سوم، باب تقبيل صغحه ٢٦٧)

اين حديث را مى‏خوانيم: شخصى به نام على بن مزيد السابرى گفت: خدمت امام صادق (ع) رسيدم دستش را گرفتم و بوسيدم سپس امام فرمود: جز بوسيدن دست پيامبر و يا وصى پيامبر شايسته نيست20

 

دوم - صدرنشينى:

در مجالس هزاره‏ها، سيد خواه عالم باشد و خواه جاهل در صدر مى‏نشيند و صدر مجلس براى او اختصاص يافته است. اين صدرنشينى را به زبان هزاره‏گى نيز ترجمه كرده‏اند: "سيد جيگه" ولى پيشواى بزرگوار اسلام مجلس نشست خود را به شكل دايره‏اى تشكيل مى‏داد تا صدرنشين معلوم نباشد.

سوم - پيشى در راه رفتن:

وقتى گروهى راه رفتند اگر در ميان شان سيدى باشد، لامحاله در مقدم صف حركت مى‏كند و كسى را ياراى پيشى گرفتن بر او نيست. اما پيامبر ما هنگام راه رفتن در وسط صفوف حركت مى‏كرد و جمعى پيشاپيش او و گروهى پشت سرش براه خود ادامه مى‏دادند. از مقايسه در ميان خصلتهاى مكتب عرب گرايى و مسلك سيدگرايى معلوم مى‏شود كه واقعا به مصداق «شير را بچه همى ماند بدو» دومى فرزند نخستين است. و نيز از توجه به احكام اساسى اسلام كه گفته آمد، اين نتيجه بدست مى‏آيد كه انديشه‏هاى عرب گرايى و اصالت سيد درست در نقطه مقابل اسلام قرار دارند.

در پرتو تحقيقات سابق الذكر مكتب سيدگرايى را مى‏توان چنين تعريف كرد:

"سيدگرايى عبارتست از تفوق ‏طلبى بر مبناى يك نسبت خاص" و كسى را كه از اين شيوه تفكر حمايت مى‏كند ما او را سيدگرا و يا طرفدار برترى سيد بر ديگران مى‏ ناميم. ستون فقرات مكتب سيدگرايى همان برترى نسب است كه اسلام به كرات آنرا محكوم كرده است.

سيدگرايان با سوء استفاده از عقيده مذهبى هزاره‏ها يعنى همان ارادت سرشار به امامان، سيدگرايى راجزء لاينفك شيعه گرايى قلمداد كردند و با اين بهره بردارى بسيار ماهرانه آنرا وسيله نفوذ و اعتبار اجتماعى خود ساختند.پس عامل حيثيت و نفوذ آنان مكتب سيدگرايى است و سوء استفاده از مذهب و دين در استحكام و دوام آن مؤثر واقع شده است.

در اينجا شكي نيست كه محبت اهل ‏البيت جزء اجتناب‏ ناپذير شيعه بودن است و اهل‏ البيت همان امامان معصوم و پاك است و برترى آنان بر ديگران بر اساس نسب استوار نيست بلكه به خاطر مقام رهبرى آسمانى شان است. در صفحات گذشته درباره نكوهش تفوق ‏طلبى گفتگو كرديم و اين بحث را به سخنان آقاى فلسفى كه توضيح معانى آتى را در بر دارد و خيلى آموزنده است خاتمه مى‏دهم. دانشمند محترم مى‏گويد:

رسول اكرم صلّ‌الله عليه و آله در تعاليم آسمانى خود به پيروان خويش فهماند كه تفوق‏ طلبى و برترى جويى بى حساب نه تنها ضرر دنيوى دارد و اجتماع را دچار بى نظمى و هرج و مرج مى‏كند و مفاسد گوناگون به بار مى‏آورد بلكه اين خلق ناپسند از نظر ايمانى و معنوى سبب محروميت از فيض ابدى الهى در عالم قيامت است.

"تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لايريدون علوا فى الارض و لافسادا و العاقبه للمتقين" 21

  

اين خانه سعادت و بهشت آخرت را به كسانى اختصاص مى‏دهم كه نمى‏خواهند در زمين بلندپروازى كنند و تفوق خود را به ناروا بر دوش ديگران تحميل نمايند و باعث فساد و تباهى شوند كه رستگارى و حسن عاقبت مخصوص پرهيزكاران است.22

 

شعار تفوق طلبى

همواره تفوق طلبان براى تمايز خود از ديگران به يك سلسله شعارهاى مادى و معنوى متوسّل شده‏اند. منظور از شعار مادى و معنوى در اينجا به ترتيب لف و نشر مرتب همان لباس خاص و عناوين و القاب است23



اصالت عرب و سيدگرايى نيز داراى شعار ويژه خود بوده‏اند.جامه سفيد شعار امويان بود عباسيان جامه سياه رنگ را شعار خود قرار دادند و هركس بر خليفه عباسى وارد مى‏شد مجبور بود روپوش سياهى در بر كند كه آنرا "سواد" مى‏گفتند.

منصور به عمال خود فرمان داد كه در سراسر ممالك ‏اسلامى اين لباس پوشيدن مجرى گردد.24



مكتب سيدگرايى براى طرفداران خود عمامه سياه را برگزيد تا از شناساندن بى‏نياز باشد و به مجرد ديدن به وسيله همان عمامه سياه مشخص گردند. حال آنكه از نظر مكتب شيعه پوشيدن لباس سيه در نماز "مكروه" است. اين مكتب مورد بحث در زمينه القاب همان عنوان ساده قليل اللفظ و كثيرالمعنى: يعنى واژه "آقا" را بخود اختصاص داده، در عرف سيدگرايان تنها كسى كه شايسته اين عنوان است "سيد" است.

اختصاص اين لقب به سادات چنان در ميان هزاره‏ها تلقين گشته كه هرگاه كسى بگويد: "آغا" آمده، فورا طرف صحبت مى‏داند كه "سيدى" وارد شده است. در اثر رواج "تخلص" در ميان طلاب و روضه‏ خوانان و واعظان هزاره اكنون آنان را نيز به تخلص‏ شان ياد مى‏كنند و مثلا مى‏گويند: آقاى راشدى، ولى هنوز هم سيدگرايان متعصب تخلص آنان را بدون ذكر "آقا" ياد مى‏كنند.

ناگفته نماند كه بعضى از روشنفكران هزاره وقتى با سادات متنفذ روبرو شوند فورا دست شان را مى‏بوسند. مثلا مبلّغ را كه در آينده نزديك به حسابش خواهيم رسيد در موارد بسيار ديده‏ايم كه دست سيدگرايان را بوسيده است و هر گاه با يكى از آنان روبرو شود او را به عنوان "پيرم" و "مرشدم" خطاب مى‏كند او كه خود را در زمره ارباب تحقيق محسوب مى‏كند اگر تحقيقات منطقى و اسلامى ما را در اين مقاله با دقت بخواند.25

  شايد در رابطه با افراد سيدگرا، عادت دست بوسيدن و "پيرم" و "مرشدم" گفتن را ترك كند. در هر حال خواه اين عادت ناپسند را ترك كند و يا ادامه دهد از نيش خامه (بيدار) ما در امان نخواهد بود.

پس بايد افزود كه واژه "آقا" را به فارسى كلمه "سيد" مى‏دانند.پس سيدگرايى با آقاگرايى مرادف است. و آقايى در پيشگاه اسلام مردود است چنانكه امام صادق عليه السلام فرمود: "كسى‏ كه آقايى طلب مى‏كند سرانجام به پرتگاه هلاكت و تباهى كشيده خواهد شده."26 

شخصى به يكى از‌هاديان مكتب اسلام «ياسيدى» (آقاى من) خطاب كرد، آن رهبر بزرگوار فرمود: اين خطاب را ترك كن زيرا همه ما برابريم. «اين روايات بر ادعاى آقايى كه جوهر سيدگرايى است كاملا خط بطلان مى‏كشد.

سيدگرايان عقيده دارند كه سادات نسبت به ديگران به خداوند نزديكترند و خداوند به خاطر سيادت شان آنها را مورد نظر خاص خود قرار داده است لذا در همه اوقات گوش بفرمان سيد مى‏دارد تا دعاى بد و يا دعاى خوب او را در مورد "مريدان" فورا اجابت كند، اين عقيده نيز ريشه اسلامى ندارد. بنى اسرائيل درباره خود چنين عقيده داشتند و خداوند در قرآن كريم در آيات متعدد سوره بقره آنها را به علت همين شيوه تفكرشان سرزنش كرده است. آنها مى‏گفتند: "ما فرزندان و دوستان خدا هستيم  27

و يا اينكه مى‏گفتند: "هرگز آتش دوزخ جز چند روزى اگر گنه كار باشيم به ما نخواهد رسيد28

    

مفسران حوزه علميه «قم» در تفسير همين آيه شريف نوشته‏اند:

"... پروردگار بزرگ به هيچ كسى نظر خصوصى ندارد و نسبت به احدى كينه و عداوت نمى‏ورزد، بهشت و نعمت‏هاى آن مربوط به نيكوكاران است از هر طايفه و هر قبيله كه باشند. و مجازات‏هاى جهنم كيفر بدكاران از هر گروه كه باشد. اما اينكه بنى اسرائيل تافت ه‏اى جدا بافته و گل سر سبد باشند دليلى از نظر خرد براى آن نمى‏توان پيدا كرد و با عدالت نيز نخواهد سازگار بود، نه بنى اسرائيل و نه هيچ قوم ديگر".

فرمول قديم رابطه

عرب گرايى امويان و عباسيان رابطه عرب را با غيرعرب بر مناسبات شبه آقا و برده استوار كرده بود. "مولى" هم بردگان و هم آزادگان غيرعرب را شامل مى‏شد. مردمان آزاده غيرعرب به آقايى عربها گردن نهاده بودند و مانند بردگان از آنان بى چون و چرا اطاعت مى‏كردند.ولى مكتب سيدگرايى خاصه در ميان هزاره ‏ها رابطه سيد را با هزاره بر شالوده پيوند پير - مريد بنا كرد. سيدگرايان اين رابطه را از تصوّف به عاريت گرفتند و آنرا از محتواى صوفي انه‏اش تجريد كردند و به جاى آن محتواى ويژه خود را گذاشتند. در تصوف سالك يا مريد در طى مراحل عرفانى خويشتن را به راهمايى "پير" يا انسان كامل نيازمند مى‏دانست و در نظر او محال بود كه مريد بتواند بدون ارشاد "پير" راه خود را بسوى سر منزل مقصود بگشايد. پير نيز خود را مكلف مى‏دانست كه لحظه در تربيت مريد اهمال نورزد و مى‏كوشيد كه اور زا از رهبرى خود بهره‏مند گرداند. اما درمكتب سيد گرايى، پير هيچ مسئوليتى در پرورش معنوى مريد خودش احساس نداشتند تنها مى‏توانستند براى مريدش تعويذ بنويسد و طالعش را معلوم نمايد و برايش استخاره و دعا كند. هر خانواده هزاره بدون استثنا يك پير دارد. علاوه بر امور مذكور پير كمر مريد رابه تار و يا تكه‏اى مى‏بندد. اين كاردر عمر مريد يكبار و طبق تشريفات خاصى صورت مى‏گيرد ودر مقابل آن پير فى المجلس تحفه و هداياى گرانبها و يا پول نقد از مريد دريافت مى‏دارد. بعضى خانواده‏هاى مرفه هزاره دو پير دارند، يكى پيرى كه كمر را مى‏بنددو ديگر پيرى كه تعويذ مى‏دهد. هر خانواده طبق استعداد مادى خود بز و يا گوسفند و يامقدارى پول را بحيث نذر پير در هرسال اختصاص ميدهد. معمولاپيرها در ايام تيرماه بخانه‏ هاى مريدان مى‏روند، و نذرها را جمع مى‏كنند، تعويذ مورد ضرورت را مى‏نويسند و كمرهاى مريدان را مى‏بندند. مقام پيرى از يك سيد به سيد ديگرى يعنى از پدر به پسر به ارث منتقل مى‏شود. و حال آنكه در تصوّف اين مقام، ارثى نيست بلكه اكتسابى است. و در اين مقام پيرى در نسب استوار است و در اينجا (در تصوف) به رياضت و مجاهدت زاهدانه صوفى.

رابطه پيرى و مريدى كه از تصوف اسلامى بعد از اسلام گرفته شده طبعا رفت و آمد پير را به خانه مريد آسان و بدون مانع مى‏سازد. و همه فاصله‏ ها را در ميان پير و مريد و اعضاى خانواده مريد از ميان بر مى‏دارد و تماس صميمانه‏ اى در ميان آنها ايجاد مى‏كند همين آسانى و بدون مانع مراوده رفت و آمد متاسفانه دو صفحه سياه در تاريخ روابط سيد و هزاره باز كرده كه مطالعه آن دو صفحه تاريك و ننگين، در دل هر انسان شريف اعم از افراد با احساس سيد و هزاره‏ اندوخته است كه مثال فراوان و توصيف‏ناپذير پديد مى‏آورد. اينك به مقصد بيان حقيقت تاريخ نه تحريك احساسات شمه‏اى از آن "سواد" را روى اين "بياض" مى‏آوريم تا مايه پند و حكمت و عبرت باشد.

هتك ناموس

برخى از سادات از پيرى و مريدى كه كار مراوده شانرا در خانواده‏ها بى نهايت آسان ساخته است، سوء استفاده كرده‏اند. آنها در بعضى از خانواده‏هاى گمنام و فقير و بيچاره هزاره مرتكب گناه كبيره هتك ناموس شده‏اند زيرا ميدانند كه اينگونه خانواده‏ها نمى‏توانند صداى مظلومانه خود را به جايى برسانند، قصه‏هاى شرم آور و ننگين تجاوز آنان معمولا دهان به دهان مى‏گردد و گاهى به شكل مزاح افتضاح آور در مجالس دوستانه! نقل مى‏شود. همين اكنون همه آن قصه‏ هاى واقعى از زبان مردم در كتابى گرد آورى شده و نام افراد جنايت كار با همه خصوصيات آنها بطور مشروح در آن ثبت گشته است ولى ما به خاطر حفظ وحدت و جلوگيرى از طغيان احساسات مردم هزاره حتى از ذكر يك نمونه مشخص در اينجا خوددارى مى‏كنيم. آقايان خود مى‏دانند كه: «دلده شوره»

جاسوسى به نفع ستمگران

اگر جاسوسى بتواند اعتماد مردم را جلب كند و در هر خانه‏اى بدون مانعى رفت و آمد نمايد، مسلما در كار پليد خود موفق است، و براى دستگاهى كه او را بدين وظيفۀ ناپاك گماشته است خدمات فوق العاده سودمند! انجام مى‏دهد. در ميان هزاره آنكه بى نهايت قابل اعتماد است "سيد" است. زيرا او به مثابه "پير" هم ارادت و هم اعتماد آنها را بخود اختصاص داده است.

روى اين اصل طبقات حاكمه همواره افرادى از سادات را براى جاسوسى در ميان هزاره استخدام مى‏كنند. چنانكه امير عبدالرحمان به منظور مقهور كردن هزاره ‏ها بعضى از افراد سيد را براى جاسوسى در هزاره جات مورد استفاده قرار داد. مؤلف دانشمند سراج التواريخ در وقايع ١٣٠٦ هجرى قمرى پرده از اين راز برداشته است: "در روز هشتم ماه رمضان حكمرانان غزنين و قندهار و پشت رود و سيقان و كه مرد چون سردار محمدحسين خان و سردار نور محمد خان و مولا دادخان و مير بدل بيگ را كه اطراف شرقى و جنوبى و شمالى كوهستان هزاره جات به حكومت قيام داشتند در حضور اقدس فرمان رفت كه از هر طرف دوتن مرد هشيار، راست كار، مامور نمايند كه داخل جبال هزاره جات شده، مقدار مسافت و سهل و صعوبت و منحنى و مستقيم طرق و مواضع حركت و فرود سپاه و تنگى و فراخى راه و جمعيت مردم، سكنه‏اش با معمورات و مطمورات ايشان ديده و دانسته همچنان منزل به منزل طى مراحل كرده در مزار شريف حاضر پيشگاه سعادت پايگاه خلافت شوند تا بوجه صحيح و طبق واقع حضرت والا را اطلاع دست دهد كه از كدام راه با چه قدر لشكر و سامان عبور نموده ره سپر تواند شد29 



از عبارت سابق الذكر هدف گماشتن و فرستادن جاسوس در هزاره جات واضحا معلوم مى‏شود كه يك هدف نظامى است و متيوان آنرا چنين خلاصه كرد:

اول - معلوم نمودن خصوصيات راه.

دوم - طرق و مواضع حركت سپاهيان.

سوم - برآورد جمعيت و ساكنان هزاره جات

در نظر عبدالرحمان جاسوسى كه براى انجام خدمات فوق گماشته مى‏شود بايد "مرد هوشيار راست كار" باشد.


در باب انتخاب چنين مردى به مؤلف دانشمند گوش فرا دهيد: "از آن سو چون فرمان گماشتن راه شناس حضرت والا در قندهار پرتو وصول افگند سردار نورمحمد خان حكمران آنجا "سيد شاه نجف" نام ساكن چاردهنه و محمد جان نام گندگانى قوم قزلباش را از قندهار در روز غرّه ماه شوال رهسپار ارزگان نموده امر كرد كه از ابتداى خاك سرزمين هزاره باغيه تا انتهاى آن همه جا را نيك ديده و مشاهده كرده راه و بيراه و گذرگاه لشكر و انبوهى مردم آن بوم و بر را نوشته خود را به حضور انور رسانند30  .

سرانجام امير عبدالرحمان به انتخاب "مرد هشيار راست كار" توفيق يافت و او را از ميان "پيرها" و كسانی كه پيوند مذهبى با هزاره‏ها دارند برگزيد، زيرا يكى به علت "سيد بودن، هم مذهب بودن" خود و ديگرى به سبب "پيوند مذهبى" خويش مورد اعتماد هزاره‏ها بودند و مى‏توانستند بدون مانع در ميان هزاره جات بروند و معلومات مورد ضرورت دربار ستمگر امير را براى مغلوب كردن هزاره‏ها فراهم آورند.

ملا فيض محمد، فلسفة انتخاب جاسوسها را از ميان سادات و هم مذهبيهاى هزاره با روشنى هر چه تمامتر چنين شرح داده است:

"مقارن اينحال سيد نجف ولد سلطان شاه كه مردم هزاره‏اش نيك پنداشته و اعتقادى به او داشتند با محمد جان نام تاجر قوم قزلباش كه از سبب تجارتش در هزاره جات با بزرگان هزاره معرفت نامه (تامه) داشت و حكمران قندهار چنانكه گذشت مامور تحقيق طرق و شوارع هزاره جات كرده بود و سيد باباشاه و سيدعبدالوهاب وسيدنبى نامان گماشتگان حكمران غزنين و عبدالرسول خان سد و زايى و عبدالنبى نام قوم بروتى ماموران حاكم پشترود وارد مزار شريف شده بارياب گشتند و حضرت والا به لحاظ اينكه راهها و گذرگاههاى هزاره جات را نيك علم آوره و نقشه سهل وصعب آن كوهستان را باموضع هبوط و منازل حركت و فرود بر طبق مقصود از شرف ملاحظه اقدس گزارش دادند، هر يك را در ماهى ٣٦ روپيه تنخواه معين فرمود31



جاسوسان معلومات مورد علاقه امير بيدادگر را فراهم آوردند و او بر مبناى همان اطلاعات دقيق نقشه مغلوب كردن هزاره ‏ها را پى ريزى كرد و طبق آن سپاهيان خونخوار خويش را بدانسوى سوق داد و كرد و آنچه كرد.

ملاحظه و دقت كنيد كه چگونه برخى از افراد سيد در آن زمان كار مقهور كردن هزاره ‏ها راتسهيل كرده و با كمال هشيارى و صداقت!

كمر خدمت در خدمت ستمگران بسته بودند. مزد ناچيز ٣٦ روپيه در قبال نذر و خمسى كه از هزاره‏ ها مى‏گرفتند ناچيزتر از آنست كه بتوان روى آن حساب كرد .

در اينجا لازم است بگوييم كه ما هرگز نمى‏خواهيم مصداق اين عمل زشت را تعميم دهيم و خداي نخواسته تمام سادات را بدان متهم سازيم. در ميان آنها نمونه‏ هاى بسيار ارجمندى هم وجود داشته و دارد كه با ما همدرد و هم احساس بوده ‏اند و هستند.

و اينك از دو شخصيت به عنوان ابراز حق‏ شناسى ياد مى‏كنيم.

بلخى بزرگ

مرحوم سيداسماعيل بلخى سخنور و دانشمند و سياستمدار معروف، درخشان‏ترين و انسانى‏ترين چهره سادات هزاره است. او هزاره‏ ها را بسيار دوست مى‏داشت و هواخواه پرشور بيدارى و تحرك آنها بود. پس از دوران طولانى زندان در منابر و مجالس عمومى با بيان شيوا و دل‏انگيز و افسونگر خود هزاره‏ها را تشويق مى‏كرد كه پسران و دختران خود را على رغم موانع سركارى به مكاتب شامل سازند تا بزيور علوم ثمربخش معاصر آراسته شوند و سپس دانش خود را در خدمت مردم قرار دهند. در آن زمان كه عموم ملايان هزاره و سيد رفتن به مكاتب عصرى را نشانه كفر و بى دينى مى‏پنداشتند و هزاره‏ ها را از آن منع مى‏كردند، سخن تشويق كننده بلخى در آن باب جنبه مترقى داشت و بسيار سودمند بود. وى به هزاره‏ها توصيه مى‏كرد كه ريسمان حمالى را بيك سو نهند، كارهاى حقير را ترك كنند و به كسب و كار آبرومندانه بپردازند. خلاصه بلخى يك سخنور مذهبى متعهد بود و در برابر جامعه احساس مسئوليت مى‏كرد. او طرفدار سرسخت برابرى و برادرى و دوستى هزاره و سيد و قزلباش بود. ما مساعى انسانى او را در اين مورد داراى اهميت تاريخى در حيات معاصر هزاره ‏ها ميدانيم و همه را قابل تحسين و تمجيد مى‏شماريم. خصوصيتى كه به چهره بلخى صبغه ملكوتى مى‏دهد و آن را در بستر زمان فناناپذير مى‏گرداند آنست كه در برابر خودش با ديگران كوچكترين نشانه تفوق‏ طلبى ديده نمى‏شد. در همان نخستين لحظات تصادف و آشنايى در ميان خود و ديگران رشته عميق دوستى و رفاقت را برقرار مى‏كرد. بلخى عمامه سياه را كه علامت مميز (متميز) سيدگرايان است هرگز بر سر نمى‏ گذاشت (!؟) ما خاطره بلخى بزرگ را همواره گرامى مى‏داريم.روانش شاد.

شهرستانى

شخصيت ديگر معاصر نويسنده توانا شاه على اكبر شهرستانى است. اين جوان منزوى و گوشه گير در طى پانزده سال اخير در تهيه و تدارك فلكلور (فرهنگ عوام) و لغات مستعمل و مهجور لهجه هزاره گى اشتغال دارد. تاكنون ماحصل تحقيقات خود را به صورت مقالات در مجله ادب نشر كرده است. آثار محققانه شهرستانى درباره رسوم و رواجها و كلمات هزاره گى نشان بارزى تواند بود از اداى دين او نسبت به مردمى كه در دامان پرمهر و اخلاص شان اين نويسنده محترم پرورش يافته است و از آن مردم ارادتها ديده است.

قرارى كه از علاقه نويسنده دانشمند به گردآورى فرهنگ عوام هزاره معلوم مى‏شود او مى‏خواهد كه عمر عزيز خود را بر سر اين كار بگذارد. ما در حاليكه زحمات دانشمندانه شهرستانى را در راه تأليف و گردآورى و نشر تحقيقى فلكلور مردم خود فوق العاده مى‏ستائيم از خداوند كريم بزرگ براى او عمر دراز و ثمربخش مى‏خواهيم. آرى، «چنين كنند بزرگان چو كرد بايد كار.»


نمونه‏ هاى در حال آزمايش

در خلال چند سال اخير طلاب علوم دينى اعم از سيد و هزاره در اثر آشنايى با افكار روز و روحيه واقعى اسلام در منابر و مجالس بيشتر مسايل اجتماعى را طرح مى‏كنند و در پيرامون آن به گفتگو مى‏پردازند. مسئله "تبعيض" غالبا سخنرانيهاى روحانيان روشنفكر را تشكيل ميدهد. بحث آنان درباره تبعيض معمولا بسيار كلى و مبهم است خاصه هيچ اشارت در باب سيدگرايى در گفتارشان به نظر نمى‏رسد. واعظان هزاره از ترس تكفير سكوت مى‏كنند و مبلغان سيد از بيم به خطر افتادن نفوذ شخصى خود دم بر نمى‏آورند.

در اين ميان بعضى از سخنوران هزاره با پذيرش خطر تكفير و توهين، گاهگاهى سيدگرايى را محكوم مى‏كنند ولى در جمع روحانيون روشنفكر سادات تاكنون واعظى ولو بر سبيل رمز و كنايه سخنى در ذم و قبح سيدگرايى نگفته است. طوريكه شنيده مى‏شود مى‏گويند در ميان آنان افرادى هستند كه قلبا به اصل برابرى و برادرى اسلامى ايمان دارند. و سيدگرايى را براساس آن اصل مردود مى‏دانند ولى "مصلحت" نمى‏بينند كه در مجالس عمومى و روى منابر بى پرده مسئله را طرح كنند يعنى از ملايان متنفذ خود مى‏ترسند.

حالا درباره آنها سئوالى پيش مى‏آيد كه چرا آنها در صورتيكه سيدگرايى را ضد اصول و برابرى و برادرى اسلامى محسوب مى‏كنند علنا در آن باره سخن نمى‏گويند و ذهن مردم را روشن نمى‏سازند؟ مفهوم اين "مصلحت" اختراعى چيست؟

اگر زبان كاشف مكنونات قلبى است وقتى كه آن را فرو بسته‏اند، چگونه مى‏توان به ايمان قلبى شان به موضوع مورد بحث پى برد و آگاه شد؟

روحانى روشنفكرى كه بيش از ديگر روحانيان خودش در محافل خصوصى سيدگرايى و مغول گرايى را رد مى‏كند، آقاى عالم است.

جوانان از خود مى‏پرسند كه چرا آقاى عالم در مجالس بزرگ طبق دساتير اسلامى بر موضوع، روشنى نمى‏اندازد؟ اين پرسشها را ما نمى‏توانيم پاسخ دهيم گفتار و كردار خود روحانيان مورد نظر مى‏تواند بيانگر موقف شان باشد. ما ناظر اوضاع هستيم.

اگر در آينده آنها در موضع دفاع از ستمكشان هزاره ‏ها و رد و تكذيب سيدگرايى قرار گرفتند، تبعيض را در همه اشكالش مورد انتقاد كوبنده قرار دادند و تفوق‏ طلبى را در همه مظاهرش محكوم كردند، مورد تأييد و احترام ما خواهند بود. در غير آن مابى آنكه كوچكترين اهميتى به تبليغات زهرآگين شان قايل شويم، بى آنكه جزئى‏ترين هراسى از تكفير و تفسيق و تلعين آنها داشته باشيم به راه خود كه راه تحقق برادرى و برابرى و دوستى كامل در ميان همه مليت‏هاى كشور است ادامه مى‏دهيم. ماعاشق شديد عدالت اجتماعى هستيم. و عاشق در طريق رسيدن به معشوق از طعن طاعنان نمى‏ترسد و از دشنام و توهين بدخواهان نمى‏هراسد.

در ره منزل ليلى كه خطرهاست به جان

شرط اول قدم آنست كه مجنون باشى

فورمول نوين رابطه: "انماالمؤمنون اخوه33  

 قبيله سادات دير زمانى است كه در ميان هزاره‏ ها زندگى مى‏كنند. رشته مذهب شريف شيعه آنها را به يكديگر پيوند داده است. تا زمانيكه هزاره‏ ها در خواب طولانى خود بسر مى‏بردند اتحاد و دوستى در ميان آنها و سادات بر شالوده پيرى و مريدى قرار داشت و در اين رابطه تفوق‏طلبى سيدگرايان براى هزاره ‏ها قابل لمس نبود زيرا انسان غفلت زده و فرو رفته در خواب نادانى احساس درد اجتماعى را از دست مى‏دهد.

اكنون هزاره‏ ها از خواب ديرين بيدار گشته‏اند. در ميان حالت خواب و بيدارى يعنى مرحله "فاژه" كشيدن قرار دارند.در اين مرحله انسان مى‏تواند پديده‏ها را به طور مبهم درك و احساس كند. اكثريت هزاره فعلا در همين موقف انتقالى هستند. تبعيض و نابرابرى را روى استخوانهاى خود احساس مى‏كنند ولى بى آنكه عامل و يا عوامل آنرا بدرستى بفهمند. همه توده‏ ها از اين مرحله گذشته‏اند. اما عده كثيرى از آنها و مخصوصا روشنفكران شان اعم از روحانيان و جوانان حالا به كلّى بيدار گشته‏اند و مى‏خواهند مردم خود را به اين مرحله بكشانند و آنها را در مقابل تمام اشكال تبعيض، استثمار و ستم و من جمله سيدگرايى آگاه نمايند. منطق شان، چنانكه گذشت منطق انسانى و برابرى و دوستى است. ما در حاليكه خود را عميقا طرفدار برقرارى اصول مساوات و اخوت و محبت در ميان همه مليتها مى‏دانيم خواستار آنيم كه روابط ضداسلامى پيرى و مريدى كه بر مبناى تفوق‏ طلبى نسبى بنا يافته، به رابطه بشرى برابرى و برادرى در ميان سادات و هزاره‏ ها مبدل گردد.

رابطه قديم چنين بود: سادات = آقا، پير. هزاره = نوكر، مريد.

رابطه پوسيده بايد جا را به رابطه نوين ذيل خالى كند: سيد = برادر. هزاره = برادر. يعنى:سيد مساوى است با هزاره. هزاره = سيد. ما طرفدار رابطه دوم هستيم و سيدگرايان حافظ و پاسدار رابطه نخستين. تاديده شود كه سادات واقعا مسلمان روشنفكر كدام را مى‏پسندند؟

نتيجه مباحث گذشته

0-  نژادپرستى را در همه جلوه‏ هاى ناپسندش اعم از عرب گرايى و مغول گرايى و آريايى گرايى محكوم مى‏كنيم

0-  ما با سادات مخصوصا با فقيران و روحانيان و روشنفكران مترقى شان پيوند عميق و دوستى در خود احساس مى‏كنيم.

٣- با صداى بلند مخالفت خود را با سيدگرايى كه هيچ ربطى به اسلام و تشيع علوى ندارد و ته مانده عرب گرايى و تشيع صفوى است اعلام مى‏داريم.

۴- شعار حيات بخش برادرى و برابرى در ميان زحمتكشان ستمكش و آزادى از ستم و استثمار جوهر انديشة ما را تشكيل مى‏دهد.

در پايان مقاله دعا مى‏كنيم كه خداوند بزرگ مارا به راه خود كه راه عدالت، مساوات و اخوت است راهنمايى فرمايد و از گزند خنّاسان مردم آزار حفظ كند.


پی‌نوشت‌ها




  -1الم نخلقكم من ماء مهين فى قرار مكين الى قدر معلوم فقدره نافنعم القادرون" مرسلات آيات ١٩- ٢٣

-" 2والله خلقكم من تراب ثم من نطفه ثم جعلكم ازواجا" فاطر، آيه ١٠

]-3 عدالت اجتماعى در اسلام، ص ١٢٠

[]-4 يا ايهاالناس اتقوا بكم الذى خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بث منهما رجالا كثيرا و نساء(سوره نساء آيه ١) از اين پيام خدايى واضحا دانسته مى‏شود كه انسان از يك اصل بوده، برادر نسبى يكديگرند و در اصل و پيدايش همه مساويند. پس اگر همه انسانها از لحاظ منشأ و خلقت خود برادر و برابرند بدون شبهه سيد و هزاره و امثال‌شان در همان اصل اشتراك دارند و برابر و برادرند.

[]-5 يا ايهاالناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل للتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقيكم. (سوره حجرات‏آيه ١٣)

[]-6 اصول كافى، ج ٢، ص ٣٠٧: عن ابى عبدالله عليه السلام قال: من تعصب او تعصب له فقد خلع الايمان من عنقه.

[]-7 اصول كافى، ج ٢، ص ٣٠٧: سئل على بن الحسين عليه السلام عن العصبيه التى يأثم صاحبها ان يرى الرجل شرار قومه خيرمن خيار قوم آخرين و ليس من العصبيه ان يحب الرجل قومه و لكن من العصبيه ان يعين قومه على الظلم.

[]-8 اصول كافى، ج ٢، ص ٣٢٨ و ٣٢٩.

[]-9 اصول كافى، ج ٢، ص ٣٢٨ و ٣٢٩.

[]-10 ترجمه و شرح نهج البلاغه، بقلم فيض الاسلام، ص ٢٩۴.

[]- "11من طلب العلم ليباهى به العلماء او يمارى به السفهاء او يعرف به وجوه الناس الى نفسه و يقول انا رئيسكم فليتبؤ مقعده من النار" گفتار فلسفى ج ٢ ص ٣٢٢.

[]-12 تاريخ تمدن اسلام، ص ٦٩٨-٦٩٩

[]-13 تاريخ تمدن اسلام، ص ٨٠١.

[]-14 تاريخ تمدن اسلام، صفحات ٦٩٣، ٦۵۴، ۴٣٠.

[]-15 تاريخ تمدن اسلام، صفحات ٦٩٣، ٦۵۴، ۴٣٠

[]-16 تاريخ تمدن اسلام، صفحات ٦٩٣، ٦۵۴، ۴٣٠.

[]- 17تاريخ تمدن اسلام، ص ٨٠١.

[]- از جمله آية‏الله حكيم و آية‏الله خمينى دختران خود را به عقد ازدواج غير سيد در آوردند.(ح.ى)

[]-19 تاريخ اسلام، ص ٦٩٨

]-20 اصل حديث پس از حذف نام راويان: قال دخلت على ابى عبدالله عليه السلام فتناولت يده فقبلتها فقال. اما انهالا تصلح الالنبى او وصى نبى كلمه "الا" در اينجا مفيد حصر است و از سياق كلام نيز مفهوم حصر كاملا دانسته مى‏شود.

[]- 21سوره ٢٨ آيه ٨٣

[]-22 بزرگسالان و جوان، ص ٢٣۴

[]-23 در حيات اجتماعى غالبا لباس ويژه يا عنوان و لقب محض براى شناسايى است نه برترى.

[]- 24تاريخ تمدن اسلام، صفحه ٩۴٩


[]-25
روشنفكران و محققان بزرگ بجرم آنكه سخنان تازه‏اى داشته‏اند، همواره از سوى هوچيان و عوام فريبان مورد تهمت و تكفير قرار گرفته‏ اند. فضاى جهل پرور افغانستان چنان بسود آنان بود كه مبلغ شهيد مجبور شده است چنين وانمود سازد كه نويسنده اين مقاله كسى ديگر است. (ح. ى.(
[]- "26
نحن ابناء‌الله و حبائه" مائده آيه ١٨.

[]- "27و قالوا الن تمسنا النار الا اياما معدوده" بقره آيه ٨٠.

[]-28 سراج التواريخ، ج ٢، ص ٦۴١، چاپ كابل

[]- 29سراج التواريخ، ج ٣، ص ٦۴٣، چاپ كابل

[]-30 اين نمونه جزئى كوچكترين تأثير منفى بر مناسبات دوستانه فى مابين هزاره و قزلباش وارد نمى‏كند زيرا در ميان هر قومى به شمول خود هزاره اينگونه اشخاص بوده‏اند و هستند (نويسنده(


[]- 31
سوره حجرات آيه ١٠

[]-32

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن

یاداشت!

 

هویت‌پذیری مهاجران در جوامع مقصد مهاجران نیز در کشورهای دوم (مقصد) خود به لحاظ اجتماعی دچار چنین وضعی هستند. این وضعیت حتی درباره‌ مهاجران نسل دوم و چه بسا نسل سوم نیز که برخی از عناصر غیربومی جامعه‌ نیاکان خود را به ارث برده‌اند، صدق می‌کند. آنان از سویی به جامعه‌ای که در آن آزادترند و به آن پناه برده‌اند یا به هر دلیلی برای زندگی برگزیده‌اند نزدیکند، از سوی دیگر از جامعه‌ مقصد خود دورند، .....ادامه مطلب.....

فيسبوك

فرم ورود



مهمان انلاین

امروز808
ديروز1482
اين هفته5546
اين ماه24329
در كل1298258

Who Is Online

Guests : 45 guests online
Powered by CoalaWeb

اطلاعات در مورد پناهندگی

فلم جنایت انسانی در اردوگاه سفیدسنگ مشهد

 

فلم افغانی هنری دعای مادر

جملات ماندگار

 عصری ست که اندیشه ها فلج است ، شخصیت ها فروخته شده اند , وفاداران تنها هستند , پارسایان گوشه گیرند , جوانان یا مایوس یا فروخته شده , یا منحرف , و گذشته گان و بزرگان گذشته یا شهید شده , و یا فروخته شده اند.(دکتر علی شریعتی)

اگر لحظه به لحظه با خود صادق باشيد، ديگر به اثبات اعمال خود نيازی نداريد و اگر در زندگی حادثه ای پيش آيد، می دانيد كه مصلحت اوست و ماهيت وجود شما ثابت و سازگار باقی خواهد ماند.(مهاتما گاندی)

بهترین لذت آدمی این است که بداند نسلی که از او به جا مانده ، ولی حسی برتر از هر لذت موجود این است که بداند مسئولیت خانواده ای بر دوش اوست و هر فردی میتواند از این لذت برخوردار باشد.(نلسون ماندلا)