ماه رمضان کابل در خاطرات عباس دلجو

نقل از کتاب : زندگی در گذر زمان(خاطرات سه دهه از زندگی ام)

عباس دلجو
………
در ماه مبارک رمضان، نه تنها حال و هوای مردم روزه‌دار در کابل، تغیر می‌کرد که ما بچه‌ها نیز حال و هوای دیگری پیداکرده و هیجان عجیبی بر ما دست می‌داد. مخصوصا اگر پدر و مادرم لطف شان گل می‌کرد و موقع سحری مرا بیدار می‌کردند. آنگاه بود که از شدت خوشحالی در پوست نمی‌گنجیدم و به رغم سنگینی خواب بچگی، به محض شنیدن صدای مادرم از بستر برخاسته و در کنار آنان سر سفره سحری نشسته با آنان طعام می‌خوردم و از فکر اینکه من فردا روزه می‌گیرم، احساس غرور و مباهات برایم دست می‌داد. اما صبح موقعی که از خواب برمی‌خاستم علیرغم یادآوری مادرم که به شوخی برایم می‌گفت:
– بچه گلیم٬ تو که امروز بخیر روزه هستی و نان نمی‌خوری؟
در جوابش بی‌معطلی می‌گفتم:
– پدریم گفته که ما بچه‌ها در خواب روزه می‌گیریم نه در بیداری. هر وقت که کلان شدم آن‌وقت در بیداری هم روزه می‌گیرم.
زمانی که صبحانه را می‌خوردم با عجله به کوچه رفته و برای رفقایم با شوق و شعف قصه می‌کردم که چطور به سحری برخاسته و به خاطر ثواب تا صبح روزه گرفته ام و همین حالا روزه ام را افطار کرده ام. بعضی از آنان با حسرت به من نگاه می‌کردند و بعضی شان با تمسخر بر من خندیده و می‌گفتند که روزه گرفتن از صبح تا شام قبول می‌شود نه از سحری تا آفتاب برآمد.
هرچه به روزهای عید نزدیک‌تر می‌شدیم، بر هیجان ما بچه‌ها نیز افزوده می‌گردید. چون می‌دانستیم که در شب‌ها و روزهای عید، مهمانی‌ها و دید و بازدید اقوام و عیدی (پولی که بزرگان فام

یل برای بچه‌ها می‌دادند) که از آنان می‌گرفتیم، شادی و خوشی ما را به اوج می‌رساند. مخصوصا لباس‌های نو و تازه ساخت خویش را که می‌پوشیدیم، فکر می‌کردیم که صاحب شخصیت جدیدی شده ایم، طبعا احساس غرور و افتخار می‌کردیم.
در ماه مبارک رمضان، پدرم قبل از افطار به خانه می‌آمد و بعد از ین که وضو می‌گرفت مرا با خودش که در آن زمان فقط هفت سال داشتم، به مسجد قاضی شهاب می‌برد تا نماز شام و خفتن را به امامت آیت‌الله سید علی احمد حجت، اداکند. بعد از نماز شام حاجی بلا که پیش‌کار مسجد و تکیه خانه عمومی بود برای همه یک عدد کلچه برای افطار می‌داد. اگرچه من در آن زمان پسر خورد سن و سالی بیش نبودم، اما از نماز خواندن پدرم در مسجد قاضی شهاب چندان راضی نبودم. به خاطری که قبل از نماز، حاجی بلا به دستور آغا صاحب حجت، پدرم و دوستانش را وادار می‌کرد که لنگی پهلوی و بالاپوش‌های نیم تنه “ریف کوت لندنی” شان را حین نماز خواندن از سر و تن بردارند. این کار باعث می‌شد که پدرم و رفقایش فقط با یک کلاه سفید تاری بر سر و پیرهن تنبان بر تن، بدون تشخص به نماز بیایستند. اما دیگران نماز شان را با کلاه های قره قولی و چپن‌های رنگارنگ و با یک تشخص اشرافی آن‌هم در صف اول و دوم جماعت، می‌خواندند. فلهذا حالم ازین وضعیت به هم می‌خورد و نمی‌دانستم که چرا باید پدرم از سرش لنگی را و از تن اش کرتی را دور کند؟ تا اینکه پدرم در پاسخ این سوالم گفت:
– مردها حق ندارد که در موقع نماز از طلا و ابریشم استفاده کند و در ضمن کرتی ام از پشم گوسفندهای لندنی است که ذبح شرعی نشده اند.
در کابل آن زمان در ماه رمضان موقع افطار، برای این که همه‌ی شهریان کابل را از زمان افطار آگاه کنند، از دامنه کوه شیردروازه نزدیک گذرگاه، توب فیر می‌کردند و موقع سحری توله ماشین خانه را به صدا در می‌آوردند. به همین خاطر ما بچه‌ها نزدیکی‌های افطار با شور و هیجان زیاد در بالای بام‌های مان رفته و منتظر می‌ماندیم تا صدای توب را شنیده و این خبر خوش را به پدر و مادر و بزرگان خانواده برسانیم. زمانی که توب فیر می‌شد به تعقیب آن از مناره‌های مساجد صدای آذان بلند گردیده و بدین طریق مومنان روزه‌دار، اجازه افطار را پیدا کرده و روزه شان را افطار می‌کردند. در موقع افطار مردمان متمول کابل با خوردن شوله زرد، حلیم، بولانی و یا مربا با نان، روت و کلچه، روزه شان را افطار می‌کردند و مردمان فقیر کابل روزه شان را با یک توته نان و یک پیاله چای شیرین افطار می‌کردند. مسلمانان شیعه نماز شام و خفتن را خوانده و بعد از نوشیدن چند پیاله چای، منتظر خانم خانه می‌نشینند تا سفره را در اتاق پهن کند. اما مسلمانان اهل سنت و جماعت بعد از افطار مختصر، نماز شام را خوانده و بعدا سر سفره نشسته غذای کامل شان را خورده و با کمی استراحت و نوشیدن چای و دودکردن سگرت و چلم و کشیدن نصوار، وضوی شان را تجدید کرده و جهت ادای تراویح و ختم قران شریف به مساجد محل شان می‌رفتند.
درین ماه مبارک، دکان‌های ترشی و مربا فروشی رونق خاصی پیدامی‌کردند و مشتری‌های روزه‌دار، مربا و ترشی را از آن‌ها خریده و مربا را در افطار و یا سحری و ترشی و چتنی را با غذای شان بعد از افطار صرف می‌کردند. در کابل آن زمان دکان ترشی‌فروشی بابه صفر در چنداول گذر کله خورا و دکان ترشی فروشی چاچه واحد و پسران در گذر خرابات، جزء ترشی‌فروشی‌های مشهور کابل بودند که از همه بیشتر مشتری داشتند و حتا از اقصی نقاط افغانستان دکانداران در نزد آن‌ها آمده و خمره‌های بزرگ ترشی و مربا‌های سیب، آلوبالو، زردک، زردآلو و… را خریده و به شهرهای شان جهت عرضه به مشتریان می‌بردند. درین دکان‌ها حتا ترشی‌های چندین ساله و کهنه که به حد اعلی تخمیر شده و طعم خاصی داشتند، نیز موجود بود که آن را فقط به دربار، وزرا و آشنایان نزدیکش به فروش می‌رساندند.
ما بچه‌های خورد سالی که در یک گذر زندگی می‌کردیم و به اصطلاح هم محل بودیم، در دهه دوم شب‌های ماه رمضان بعد از افطار، ضمن اجازه پدر و مادرهای مان دور هم جمع می‌شدیم و یکی دوتا پیپ‌های خالی روغن را گیرآورده در حالی که از آن‌ها به حیث طبله کار می‌گرفتیم با خواندن دسته‌جمعی شعر رمضانی، دم دروازه‌های همسایه‌ها رفته و همه با هم این شعر را می‌خواندیم:
رمضان یا رب، یا رب رمضان
السلام علیک، ماه رمضان
رمضان سی روز یاری می‌کنه // شکم های پر را خالی می‌کنه

رمضان یا رب، یا رب رمضان
السلام علیک، ماه رمضان
رمضان سی شب مهمان من است // رمضان قوت ایمان من است
رمضان یارب یارب رمضان
السلام علیک ماه رمضان
حاجی صاحب سر خود بدر کنید // صدی های سرخ را سر به سر کنید
رمضان یارب یارب رمضان
السلام علیک ماه رمضان
ساکنین محل با کشمش نخود، چهارمغز و یا کلچه و بعضا با دادن پول، دل ما بچه‌ها را شاد می‌کردند. اما اگر گاهی بعضی از آنان پول نقد برای ما می‌دادند، آنوقت مزه اش دوچندان می‌شد. چون همه‌ی مان در دل دعا می‌کردیم که امشب پول نقد گیر بیاوریم که بتوانیم فردا همه مان شورنخود و پکوره و منتو خریده و دسته جمعی در کنار هم بخوریم و شاد باشیم. اما بعضی خانواده‌ها با ما لج می‌کردند و دروازه را به روی ما باز نمی‌کردند. آن وقت ما ناگزیر از بس این شعر را تکرار می‌خواندیم که دهن ما کف می‌کرد. اما با وجود آن باز هم آنان دروازه را بازنکرده و هدیه رمضانی برای مان نمی‌دادند. خلاصه ما بچه‌ها نیز در دنده لج افتاده آنقدر سر و صدایی راه می‌انداختیم و دروازه را تک تک می‌زدیم که بالارخره آنان مجبور می‌شدند و برای ما هدیه ای که ذکرش رفت می‌دادند. اما تعدادی از آن‌ها وقتی که پافشاری و مزاحمت ما را می‌دیدند از پشت بام شان، خاک جارو و یا یک سطل آب بر سر ما پاش می‌دادند که طبعا آن‌وقت داد و قال و فحش و سنگ‌پرانی بچه‌ها را درپی داشت.
تعدادی از کابلیان خوش ذوق آن زمان، در ماه مبارک رمضان به اصطلاح هم «دَغَه» می‌کردند و هم «هَغَه». به این معنا که از طرف روز روزه می‌گرفتند و بعدا نماز تراویح به جا می‌آوردند و به محضی که نماز تراویح تمام می‌شد، به رستوران‌های مشهور کابل که به مناسبت شب‌های ماه رمضان کنسرت برگزارکرده بودند، رفته و تا دمدمای سحر، به آهنگ‌های خواننده‌های مشهور آن زمان گوش می‌دادند، بعد از نوشیدن چای همراه نقل بادامی کم بار، سگرت و چلم دود می‌کردند، نصوار می‌انداختند، قصه و غیبت و خنده و شادی می‎نمودند و مصداق عینی این شعر بودند:
تا دمدم صبح باده می‌خوردیم
در وقت نماز توبه می‌کردیم
یادم است که خواننده مشهور کشور استاد سرآهنگ در شب‌های ماه مبارک رمضان در هوتل بچه شاقل در مندوی، استاد رحیم بخش در هوتل بچه ملنگ و حاجی هم‌آهنگ در حبیب رستوران در سرچوک و … می‌خواندند و مردمان خوش ذوق کابل از مشتریان همیشگی شان بودند.
……

 

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید

  • ۲۸
  • جدی

  • ۱۴۰۰
  • 18
  • January
  • 2022
  • 14
  • جُمادى الآخرة
  • 1443

امار سایت