فکاهی – سری -۱

 

۲٫یک نفر مریض بود پیش داکتر رفت. وقت معاینه کردن گوزش رفت . داکتر ها خنده کدن. یک دفه گوز داکتر رفت مریض ده خنده شد . یک دفه داکتر مریض را کتی سلی زد . مریض گفت چرا میزنی داکتر گفت هم مرض ساری را آوردی و هم خنده میکنی.


۳٫
یک نفر بچی خوده میگه برو یک کیلو کشمش بیار .. بچه گک میره پیش دوکاندار نام کشمش یادش میره.
میگه: کاکا کاکا یک کیلو انگور پنچر خو بتی …


۴٫
شاگرد از معلم سپورت پرسید: استاد صایب، اگه ده مسابقۀ فوتبال باد توپ ده هوا بره چه گپ میشه باز؟
استاد گفت: برو بچیم خوده لوده لوده نساز… هر چیزه خیال خود نکو که خیز میزنی بادت میره!!!


۵٫
سه نفر میرن به دزدی، که صاحب خانه از خواب بیدار میشه. اینها ده ۳ بوجی پت میشن. صاحب خانه یک لگد ده بوجی اول میزنه، دزد صدای نان قاق را میکشه، ده بوجی دومی میزنه صدای بادام میبرایه، ده بوجی سومی یک لگد میزنه صدا نمیته – دو لگد میزنه صدا نمیته یک دفعه دزد از داخل بوجی صدا میکنه او بی ناموس آرد است آرد.


۶٫
ﭘﺪﺭ ﺩﺍﻣﺎﺩ ﺩﺭ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﻣﺤﻔﻞ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻧﺰﺩ ﺁﻭﺍﺯ ﺧﻮﺍﻥ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺳﺎﺑﻖ
ﺁﻭﺍﺯﺕ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺑﺶ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺣﺎﻟﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺮ ﺁﺩﻡ ﺑﺪ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﭼﺮﺍ؟
ﺁﻭﺍﺯ ﺧﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ : ﮐﺎﮐﺎ ﺟﺎﻥ ﺍﯾﮑﻮﯼ ﻣﺎ ﺳﻮﺧﺘﻪ .
ﭘﺪﺭ ﺩﺍﻣﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﺍﯾﯽ ﺍﯾﮑﻮ ﭼﯿﺴﺖ ﺩﯾﮕﻪ؟
ﺁﻭﺍﺯ ﺧﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ : ﻫﻤﻮ ﺩﺳﺘﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺻﺪﺍ ﺭﻩ ﺧﻮﺑﺶ ﻣﯿﺴﺎﺯﻩ ﻭ ﺍﯾﻔﮑﺖ
ﻣﯿﺘﻪ …
ﻭﻟﯽ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﻮﺷﺶ ﮐﺪ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﺪﺭ ﺩﺍﻣﺎﺩ ﺑﻔﻬﻤﺎﻧﻪ …
ﯾﮑﺪﻓﻌﻪ ﺑﯿﺎﺩﺵ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﮐﺎﮐﺎ ﺟﺎﻥ! ﺩﻩ ﺣﻤﺎﻡ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﺧﻮ ﺭﻓﺘﻪ
ﺑﺎﺷﯿﻦ ﻧﯽ؟
ﭘﺪﺭ ﺩﺍﻣﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﯽ ﺁ، ﭼﺮﺍ ﻧﺮﻓﺘﯿﻢ .
ﺁﻭﺍﺯ ﺧﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ : ﺩﻣﯽ ﺣﻤﺎﻡ ﮐﻪ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ
ﺻﺪﺍﯼ ﺁﺩﻣﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﯽ ﺧﺎﻃﺮ ﯾﮕﺎﻥ ﺗﺎ ﺩﻩ ﺣﻤﺎﻡ ﺧﻮﺷﺸﺎﻥ
ﻣﯿﺎﯾﻪ ﮐﻪ ﺁﻭﺍﺯ ﺑﺨﻮﺍﻧﻦ …
ﭘﺪﺭ ﺩﺍﻣﺎﺩ: ﺑﻠﯽ ﺑﻠﯽ .
ﺁﻭﺍﺯ ﺧﻮﺍﻥ : ﺍﻭﻧﻤﻮﯼ ﻣﺎ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﮐﺎﮐﺎ ﺟﺎﻥ ﮐﻪ ﺁﻭﺍﺯﻩ ﺣﻤﺎﻡ ﻭﺍﺭﯼ ﻣﯿﺴﺎﺯﻩ .
ﭘﺪﺭ ﺩﺍﻣﺎﺩ: ﺧﻮ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﻣﯿﮕﻔﺘﯽ ﻇﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﻫﻤﯽ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺭﻩ ﺩﻩ ﺣﻤﺎﻡ
ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ.


۷٫
فتح میره مهمانی سر نان بچه گکش برش میگه پدر یک گیلاس آب میتی؟
فتح غالمغاله شروع میکند میگه پدر لعنت آب خو در خانه داریم مرغ بخو.


۸٫ی
ک نفر پیش داکتررفت گفت برایم تکلیف بی تفاوتی پیداشده است , داکترگفت چطوربی تفاوتی , مریض گفت مثلأ همین حالأ خودت داکتر هستی ولی در نظر من هیچ گویی نیستی.


۹٫ی
ک نفر خانه یک میلیونر رفت که بچه شه اختطاف کند دیدکه ده یک بکس بسیارپیسه است بکس را گرفت وزنگ زدبه نفرگفت:بچه ته بیاربکس راببر!


۱۰٫
پیر زن به آیینه دید و خود را خیلی بدصورت یافت و گفت: صدقه امو آیینه ھای سابق شوم که روی آدمه کلچه پنیر واری نشان میداد.

منبع شعر و فکاهی دری{jcomments on}

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید

  • ۱۱
  • قوس

  • ۱۴۰۰
  • 2
  • December
  • 2021
  • 26
  • ربیع الثانی
  • 1443

امار سایت