فلکه پشت حَرم شاه عبد العظیم

نویسنده: مریم صاحبی
من: سهیلا، من باور نمی کنم که این مردکه کارمند سازمان ملل باشه. تو که دو سال صبر کردی باز هم صبر کو. باز هم نامه بنداز. خانم برادرم، دخترهای خالیم، کلشان نامه هایشان برآمد و رفتند اروپا بدون کدام پارتی بازی. خودت که بی سرپرست هستی همراه یک خواهر و برادر کوچکت و مادرت قطعاً جواب میتن!
سهیلا: دو سال است که منتظر استیم. دیگه نمیتانم باید یک کار کنم که زودتر فامیل خوده نجات بتم.
من: سهیلا، فکر نکنم که رشوت و پارتی بازی کنند.
سهیلا: چرا، این آقا گفته من کمک میکنم که نامه ات را بکشم و روی دست بانم.
– خوب وقتی نامه ات را کشید باز چند خواسته از کجا میکنی بریش پرداخت کنی؟
– پول پیش‌پرداخت خانه! وقتی کارهای ما جور شوه دیگه پول پیش پرداخت خانه ره کار ندارم میتم برش.
– کاشکه همراه یک مرد می آمدی و کدش گپ میزدی سهیلا، مچم چرا ایقه می ترسم. مه هیچ اعتبار ندارم. خیر است مه کد برادرم گپ میزنم که همرایت بیایه، لطفاً امروزه کنسل کو. ایرانی جماعت یک روده راست د شکم شان نیست!
– نی، او گفته خودت تنها بیایی که راحت گپ بزنیم.
حالم اصلا خوب نبود مچم چرا اینقدر ترسیده و نگران بودم. کف های دستم عرق کرده بودند.
سهیلا بسیار هیجانی بود. احساس کردم خودش هم مطمئن نبود، ولی برای نجات خانواده اش آخرین تلاشش را میکرد.
هوا ی خیلی گرم و سر چاشت. دیدم یک موتر پژوی سبز رنگ آمد و کمی دور ترک ایستاده و یک بوق زد. سهیلا با عجله بلند شد. از دستش محکم گرفتم و گفتم : نرو سهیلا! سهیلا، مه زیاد منتظرت بوده نمیتانم مادرم اجازه نداده، به خدا ۵ دقیقه دیر کنم قیامت میکنه سرم.
سهیلا: تو برو خانه خدا حافظ!
سهیلا در سیت پشت سر موتر بالا شد. راننده موهای سیاه و کوتاه صفا داده شده یی داشت. پیراهن سفید یخن قاق، ریش و بروت را صاف زده بود. ابروهای سیاه پر پشت و چشمانی داشت که من ازش ترسیدم و سرم خوش نخورد.
چشمانم به دنبال موتر ش راه کشید و رفت تا آنجا که از نظرم دور شد، اما عقلم نکشید که نمبر پلیتش را میگرفتم.
سهیلا رفت و من رفتم زیارت. بند بسته کردم، دعا کردم و دو باره برگشتم جایی که بودیم، تا شاید سهیلا بیاید اما نبود.
وقتی را که از مادر اجازه گرفته بودم کم کم به آخر می رسید. موبایلم را چک کردم هیچ پیامی ازش نبود.
پاهایم سنگین شده بودند، هرچی قدم می ورداشتم گویی به پاهایم سنگ بسته بودند. دل پریشان رفتم خانه.
شام شد هنوز هم از سهیلا پیام نامد. چون جواب مسج هایم را نداد زنگ زدم. ( مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد) حالم خیلی بد بود. صدایم را کشیده نمی تانستم که مادرم نفامه، برادرم نفامه.
وقت نان لقمه فرو می بردم لقمه پس بالا می آمد. نتانستم بخورم. کل شب چشم پیش نکردم.
فردا شد، پس فردا شد و خبری از سهیلا نشد.
روز چهارم یک پیام کوتاه ازش گرفتم:
– مریم کاش به حرفت گوش کرده بودم. دیگه نمی تانم ببینمت خدا نگهدارت پشت من نگرد.
این آخرین پیامی بود که تا امروز ازش گرفتم.
اگر کوه ها درک داشتند آن روز حتماً از درک اندوهِ دلم کفیده بودند.

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید

  • ۱۱
  • قوس

  • ۱۴۰۰
  • 2
  • December
  • 2021
  • 26
  • ربیع الثانی
  • 1443

امار سایت